نهضتی که "فراگير" نشد!
این مساله که کشور ما به یک جنبش نیرومند "چپ دموکراتیک" با تعقیب سیاست عدم خشونت، کثرتگرایی سیاسی- عقیدتی با در نظر داشت آداب و عنعنات به خصوص مردم افغانستان که تحقق منافع ملی در صدر اهداف آن قرار داشته باشد، نيازمند ميباشد، برای همه مفهوم است.
با سپری شدن شش سال از توافقات "بُن" و شیوهء عملکرد زمامداران امروزی کابل و اینکه در کشور اشغال شده ای ما چه میگذرد و کشور های غربی و خاصتا ايالات متحده، منافع خود را در منطقه در وجود کدام نیرو ها میخواهند عملی بسازند و تگیه گاه اصلی آنها بيشتر نیروهای راست افراطی و مذهبی است، جای شک باقی نمی ماند.
يکی از ويژگیهای دوران کنونی آنست که، "نيو ليبراليسم" ايالات متحده، که در مقابل خود حريف جهانی ندارد، مدعى است که می تواند همه احزاب و نيرو ها: از "راست" تا راست افراطی، و از "چپ" تا چپ افراطی را، که در گذشته (دوران جنگ سرد)، در صدد تصاحب قدرت سياسی و مقابله با غرب بودند، "اصلاح" نمايد! یعنی میتواند آنها را بخرند و در خدمت خود قرار دهند، در حاليکه سرمايداری دوران جنگ سرد، معتقد به سرکوب و نابودی فزيکی آنها بود.
ما بدين باوريم، كه نیرو های چپ واقعى، ملی، مترقی و دموکراتیک را هرگز نميتوان خرید. اگر هم در اوايل دههء نود، انشعابات زيادى در بين احزاب مترقى جهان صورت گرفت و اكثر آنها به سوى سوسيال دموكراسى روى آوردند، اما در جريان سالهاى آغاز قرن بيست و يك، بار ديگر موج تازه اى از تحرك و مبارزات ضد امپرياليستى در جهان آغاز شد. از همين لحاظ، از سر گيرى مبارزات طبقات و اقشار زحمتكش جهان، يكبار ديگر ثابت ساخت كه نظام سرمايدارى كه از بحرانات سياسى و اقتصادى نميتواند خود را رهايى دهد، بايد به يك نظام عادل و انسانى جا خالى كند!
از همين سبب ايجاد يك حزب چپ، امروز از هر زمان دیگر اهمیت کسب میکند و هر انسان با درد جامعه را فرا میخواند تا در برآورده شدن آن در این بُرههء از تاریخ، رسالت و وظایف وطنپرستانه اى خود را انجام دهد و با از سرگیری فعالیت دوبارهء جنبش چپ دموکراتیک کشور، از غلتیدن مجدد آن به دامان افراطيون چپ و راست، در شرایطی که از جانب برخی از نهاد های سیاسی نو بنیاد به بیراهه و راه غلط سوق داده میشود، نجات دهند.
![]()
سقوط حاکمیت ح د خ ا(حزب وطن) که در نتیجهء معامله های عقب پرده برخی از رهبران و تضاد های درونی و در زد و بند با بیگانگان به نیروهای جهادی انجامید و حاکمیت به نیروهای غیر مسول تسلیم داده شد و جنبش دموکراتیک کشور آگاهانه توسط برخی از رهبران فروپاشید و در جلوگیری از آن هیچ یک از رهبران با احساس مسولیت اقدام نکردند. آن بحران فکری ايکه بعد از فروپاشی سیستم جهانی سوسیالیزم و اتحاد شوروی در تفکر و اندیشه برخی از رهبران طراز اول رهبری رونما گردید، آنها را متمایل به مسایل سمتی، زبانی و محلی ساخت و برخی از اعضای حزب خاصتا رهبران را بیماری های گوناگون فرا گرفت که تا کنون ادامه دارد.
اگرچه تلاش های گوناگون از آوان فروپاشی برای نجات جنبش مترقی کشور در برخی از حلقات و شخصیت های منفرد صورت گرفته ولی تا کنون هیچ کدام آنها نتوانسته است که راه درست و اصولی را چه در اندیشه، چه از لحاظ اهداف دور و نزدیک با در نظرداشت اوضاع تغیير یافته ناشی از جنگ سرد در جهان و منطقه خاصتآ داخل کشور، و چه از لحاظ ترکیب اجتماعی که بتواند باور و اعتماد اعضای سابق منفرد دیروز حزب و مردم را به خود مجددآ جلب کند، در پيش گيرند.
این نهاد ها بدون آنکه زمینه ساز ترد افرادی که به جنبش دموکراتیک کشور خیانت کرده اند و آن چهره های شکست خورده و ناکام برای همه معلوم نیز است، از سر راه جنبش که موجودیت آنها سخت زیان بار برای آینده خواهد بود گردد، نه تنها برخی نهاد ها با آنها تصفیه حساب نکرده اند، بلکه در رأس اهرم نهاد سیاسی نيز قرار گرفته اند.
مسیر حرکت نهضت فراگیر دموکراسی و ترقی افغانستان روند انکشافات حوادث و رویداد های دوران قبل از فروپاشی حزب و سقوط حاکمیت مربوط به أن و احیای فرکسیون تشکیلات نیمه مخفی محمود بریالی بعد از پلینوم 18 کمیته مرکزی حزب ح د خ ا را در ذهن ها زنده میسازد.
اگر "نهضت میهنی" را که در سال 2003 با یک سر و صد صدا و تبلیغات گسترده به فعالیت آغاز کرد، فعالیت آنرا و افرادی را که به نفع آن تبلیغ و کار میکرد، مورد مطالعه قرار دهیم که آنها چه میخواهند و هدف شان از چه قرار میباشد.
از آنجائيکه چه در صفوف نهضت میهنی قبلى که میهنی نشد و چه اکنون در صفوف نهضت فراگیر دموکراسی و ترقی افغانستان در داخل خارج از کشور، بهترین و شایسته ترین و صادقترین و پاکترین اعضای دیروز حزب وجود دارد، مرا بیشتر علاقمند ساخت تا ببینم که در درون این نهضت چه میگذرد و از سوی دیگر رهبران آن که عمدتا در اروپا قرار دارند و ایجاد آن نهضت را نتیجه ابتکار و تلاش های محمود بریالی معرفی و تبلیغ میکنند، بیشتر مورد توجه من قرار گرفت. زیرا تا آن زمان از جانب طرفداران بریالی همیشه نهضت های نو بنیاد مورد انتقاد قرار میگرفت و اظهار میگردید که حزب وجود دارد منظور آنها همان ح د خ ا ( حزب وطن) بود و سایرین را محکوم میکردند و آنها را به خیانت به جنبش قلمداد میکردند چنانکه وقتی آقای علومی حزب متحد ملی را بنیاد گذاشت، نسبت به دیگران آقای بریالی و طرفدارانش از آن اقدام به غضب بودند و به شیوه ای خصمانه نه رفیقانه آنرا تخریب میکردند که سایت انترنیتی مشعل و فاروم مربوط آن مسایل مختلف در مورد به نشر رسیده است که از هیچ کس پنهان نیست. مثال دیگر میدهم:
من با اقای حبیب منگل زمانی ملاقات کردم که او هسته ای تشکیلاتی" نهضت اعتدالیون" را اساس گذاشته بود و چند شماره نشریه او هم بنام" رسالت " نشرگردیده بود.
او بعد از آنکه در مورد نهضت اش معلومات داد من از ایشان چند پرسشی داشتم و گفتم که او در مورد حزب وطن چگونه می اندیشد و با آقای بریالی که خود را وارث بلا استحقاق رهبر شدن حزب به مثابه شخص اول و مستحق میداند و در این راه تا سرحد بربادی حزب به پیش رفت، در کدام موضع قرار دارد.
او گفت که ما با طرفداران داکتر نجیب ا لله هم نقاط مشترک داریم که میشود با ایشان مشترک کار کرد. هدفش کار مشترک جبهه بود و در ضمن آن افزود که ما با بریالی جان هم نقاط مشترک داریم و میشود با او نیز همکاری کرد.
او علاوه کرد که من یک کاپی طرح مرامنامه نهضت را به نماینده آقای پیر سید احمد گیلانی " محاذ ملی" سپرده ام و ما با میانه روها هم نقاط مشترک داریم، چنانکه از نام نهضت ما این برخورد ما آشکار میگردد، او گفت چندی قبل آقای بریالی را ملاقات کردم او برایم گفت که چرا بدون مشوره به ساختن نهضت پرداختی، چرا عجله میکنی؟
او در حقیقت مخالفت خود را با نهضت که ما آنرا بنیاد گذاشته بودیم ابراز کرد و آن اقدام ما برایش خوش آیند نبود. من برایش گفتم که ما هم حق داریم که نهضت خود را داشته باشیم (( این دیگر به اثبات نیاز ندارد که آقای بریالی به جز از طرح خودش با طرح های دیگران اگر اصولی و پرنسیپی و کاری هم میبود مخالفت میکرد.
و اما وقتی خودش در تفاهم با آقای بشیر بغلانی به ساختن نهضت میهنی پرداخت برایم سوال بر انگیز بود؟ آنانیکه دیگران را مانع ایجاد نهضت نو بنیاد میشد، چرا و چطور به یک بارگی به ساختن نهضت میهنی پرداخت از همینجا درک کردیم که نخیر زیر کاسه باز هم نیم کاسه ای وجود دارد و خواستیم هدف آنرا بدانیم ))
او علاوه کرد که من با نماینده ای "افغان ملیتی ها" هم ملاقات داشتم و طرح خود را برایشان تقدیم کردم تا آنرا مطالعه نماید و افاده کرد که ما هم هویت سیاسی خود را داریم.
من زمانی که از رهبران انتقاد کردم که هسته تشکیلاتی حزب را در حد ممکن آن حفظ نکردند و برایش گفتم که شورای نظار و جمعيت اسلامی با از دست دادن کابل و حفظ در حدود 5 فیصد از خاک کشور، هسته خود را حفظ کرد و تلاش دارد حضور سیاسی خود را حفظ نماید، ولی ما با داشتن حزب نیرومند و رهبران که تعداد شان ماشاء الله بیشر از تمام اعضای شورای نظار است، نتوانستیم حد اقل کاری در مورد حزب انجام دهیم.
او در ضمن تائید حرف های من که برخی رهبران در حق جنبش وطن و مردم و آینده کشور خیانت کردند، علاوه کرد که شکست ما واقعا معما و مملو از سوالات است، و به مسعود آفرینی گفت که در بد ترین شرایط قرار داشت و دارد اما از هویت سیاسی خود و راه که انتخاب کرده است، نمیگذرد!!
وقتی نهضت اعتدالیون اعتدال پسند نشد و نتوانست که رشد، توسعه و انکشاف نماید و اعتماد اعضای حزب را به دست بیاورد و گويا كه فراگیر نشد، آقاى حبيب منگل به نهضت ميهنى روى آورد و يكى از چهره هاى برجستهء آن شد.
می بینید که آنانیکه راه خود را غلط کنند، مانند آب برده اى مغروق، به هر طرف دست و پا میزنند، در حالیکه راه اصولی و قابل قبول را هر یک آنها که راه ساده و آسان و بدون درد سر هم است، به خوبى میدانند، ولی در آن راه نمیروند و گام نمى بردارند.
نهضتى كه، "ميهنى" نشد!
ادامهء نقش روسيه در افغانستانِ بعد از سقوط حاكميت داكتر نجيب الله
"...انتظار میرفت که "نهضت میهنی" زمینه ساز و مدرسهء پرورش چنین افکار انسانی و نجات بخش میشد و می درخشید، که نشد!..." (بشير بغلانى)
بعد از تجزيهء "اتحاد شوروى"، جمهورى فدراتيف روسيه كه باز هم نظر به مساحت بزرگترين كشور بر روى نقشهء جهان باقى ماند، نتوانست كشور هاى حامى ديروزش منجمله افغانستان را، به فراموشى بسپارد.
روسيه با اينكه در ظاهر افغانستان را فراموش شده جلوه ميداد و به حل مسايل داخلى و بحرانات اقتصادى اش مى پرداخت، اما در حقيقت به دَور ديگرى از سياستهايش در قبال افغانستان آغاز كرده بود:
جالب آن بود كه، آقاى برهان الدين ربانى رهبر جمعيت اسلامى افغانستان، قبل از آنكه رژيم داكتر نجيب الله از هم بپاشد و سقوط كند، به مسكو دعوت شد و از او بحيث رهبر آيندهء افغانستان، بگرمى استقبال به عمل آمد.
رهبران شوروى وقت، حتى در همان اولين ماه هاى بعد از حادثهء هفتم ثور 1357، آينده را به نفع ح.د.خ.ا نمى ديدند، زيرا پيروزى يك حزب "چپ" با شعار هاى سوسياليستى را در يك كشور سنتى و كثيرالمليتى نظير افغانستان، ناممكن ميدانستند.
و اما دولت بعدى (دوران پرچمى ها)، كه همزمان با حضور عساكر شوروى در افغانستان قدرت را بدست گرفت و سياستهاى تُند روانهء مرحلهء اول را، با طرح ها و شعار هاى ملى عوض كرد، غرب هرگونه ابتكار را در اين راستا مردود شُمرد و خواست "خرس در تلك" محصور شده را از راه هاى نظامى، تحت فشار بيشتر قرار دهد. لذا زمينه براى ايجاد يك دولت ملى و دموكراتيك (مندرج در اولين برنامهء حزب)، در افغانستان مساعد نشد و مسألهء "انتقال كامل قدرت"، كه يگانه طرح مجاهدين تحت حمايهء غرب بود، براى ح.د.خ.ا كه در يك جنگ تحميلى با مخالفين اش قرار داشت، دشوار و غير عملى بود.
چنين وضع، شوروى را وادار ساخت تا به تماسهاى مخفى و نيمه مخفى (اكثرا" در غياب ح.د.خ.ا)، با شخصيتها (شاه سابق) و احزاب و تنظيم هاى جهادى عمدتا" (حزب جمعيت اسلامى)، دست بزند. زيرا مسكو به هيچ قيمتى نمى خواست افغانستان را از دست بدهد.
تماس ها و منجمله امضاى پروتوكول "منع آتش" بين روسها و احمد شاه مسعود، تنها به غرض ايجاد سهولتهاى ترانسپورتى به نفع حزب حاكم (ح.د.خ.ا) و پائين آوردن ميزان تلفات و خسارات جنگى نبود، بلكه سر آغاز رشته هاى دوستى و نزديكى مرحله به مرحلهء روسها و نيروهاى تحت قوماندهء احمد شاه مسعود، و در آخرين تحليل تغيير آرام و در صورت ممكن بدون تلفات رژيم در كابل بود، كه بعدا" چنان هم شد.
اينكه رهبران سابق ح.د.خ.ا(حرب وطن)، بعد از سقوط حكومت نجيب الله، سالم به اروپا رسيدند و تغيير رژيم تقريبا بدون خونريزى صورت گرفت، در حقيقت از بركت همان علايق و روابط مخفى روسها با احمدشاه مسعود بود. ورنه چگونه مسعود فراموش ميكرد كه همان رهبران(!)، او را در غيابش به اعدام محكوم كرده بودند.
به سياستهاى ضد و نقيض توجه كنيد:
ديروز مسعود را در غياب محاكمه كرده و به اعدام محكوم ميكنند، اما فردايش او را به سمت وزارت دفاع افغانستان كانديد مينمايند و اين مقام را براى چندين ماه برايش خالى ميگذارند؟!... اگر اين همه تصميمات (مجازات و مكافات) از يك جا (!) آب نمى خورد، چگونه منطقى براى عملى شدنش وجود داشت؟!...
اينكه روسها خواستند مسعود را در زير يك سقف با نجيب الله قرار دهد و به مقام وزارت دفاع برساند، شايد اجراى يك كودتاى نظامى عليه نجيب الله از جانب مسعود، در پلان بعدى شامل بوده باشد. اما اينكه آيا آن پلان را مسعود نپذيرفت و يا روسها تغيير عقيده دادند، سواليست كه شايد هرگز جواب خود را نيابد، ولى هدف روسها بعد از بركنارى ببرك كارمل از رهبرى حزب، تضعيف قدرت ح.د.خ.ا (پرچمى ها) و كشانيدن مرحله به مرحله اى حاكميت به سوى سازشها تا سطح انتقال بدون قيد و شرط كامل قدرت به مخالفين بود، كه اين تضعيف و ايجادِ درز در درون حاكميت، اگر با كودتاى سفيد پلينوم 18 اولين ضربه بود، بعدا" با راه اندازى كودتاى شهنواز تنى، كه به هيچ صورت بدون صوابديد روسها بوده نميتواند، دومين ضربه بر وحدت و يك پارچگى حزب حاكم، كه در نبود قواى شوروى در جنگ جلال آباد مغرور و پيروزمند بدر آمده بود و بايد جهان چنين دولتى را به رسميت ميشناخت، به شمار ميرود!
كودتاى تنى، آن غرور ناشى از فتح مستقلانهء جنگ جلال آباد را، در وجود رهبر دوران "مصالحهء ملى" چنان شكست، كه بعد از آن داكتر نجيب الله، هيچ مرزى را براى انعطاف در مقابل مخالفين، تا سرحد انتقال كامل قدرت به آنها، نمى شناخت.
اين تلاشها و بازيهاى چند جانبهء روسها، نشاندهندهء اين حقيقت تلخ است، كه روسيه هرگز خواهان ختم نقش و نفوذ خود در منطقه منجمله افغانستان نبوده و نيست، و اينكه ح.د.خ.ا (حزب وطن) طرف ميل و پسند "واشنگتن" و "اسلام آباد" نبود و بهانه جوئى ميكرد، روسيه "ريزرف" بعدى خود را پيشكش كرد. چه "شوروى" ديروز و چه روسيهء امروز، در مورد افغانستان هميشه ريزرفى داشته و يكى را قربانى ديگرى كرده است!
در حقيقت رسيدن "حزب جمعيت اسلامى افغانستان" به قدرت، از بركت روسها بود، نه "جهاد"، كه توان و قدرت اش را در جنگهاى جلال آباد، جهانيان بخوبى مشاهده كردند!
ادامهء نقش روسيه در افغانستان بعد از فروپاشى حاكميت داكتر نجيب الله، شديدا" مايهء نگرانى مقامات امريكائى را فراهم كرده بود، زيرا هدف واشنگتن تنها در به قدرت رسانيدن يكى از طرف هاى "جهاد" افغانستان نه، بلكه حضور بالفعل در منطقه تا سرحد اشغال افغانستان بود، كه اين هدف بعد از حوادث 11 سپتامبر 2001 و حضور نظامى ايالات متحده در افغانستان، بر آورده گرديد.
اگر حوادث و رويداد هاى افغانستان را يكى پهلوى ديگر قرار دهيم و به عُمق آن فرو رويم، اين حدس ما به يقين مبدل خواهد شد، كه روسها در همه حوادث و معاملات (آشكار و پنهان) دست داشته و تا هنوز هم دارند. اينكه رهبران سابق ح.د.خ.ا (حزب وطن)، عمدا" نخواستند بر اوضاع متشنج ناشى از فرار داكتر نجيب الله مسلط شوند و تدابيرى پيش گيرنده اتخاذ بدارند، آيا ناشى از نقش و نفوذ روسها نبوده است، تا شرايط را براى به قدرت رسيدن احمد شاه مسعود، آماده و هموار سازند؟
يك مثال زنده:
بعد از فروپاشى حكومت نجيب الله و متلاشى شدن(حزب وطن)، هيچ تلاش و مساعى براى از سر گيرى فعاليت سياسى حزب در وجود رهبران فراری آن به غرب ديده نشد. اما زمانيكه احمدشاه مسعود به قتل رسيد و شرايط در جهت مخالف و به ضرر مسكو انكشاف كرد، ما شاهد تلاشهاى تازهء روسيه در قبال افغانستان بوده ايم:
زمانيكه امريكائيها در افغانستان حضور يافتند، روسها كه ديگر اميد ادامهء نفوذ خويش را در افغانستان از دست داده بودند و مسعود ديگر زنده نبود، لذا بار ديگر به سراغ رهبران مفرور ح.د.خ.ا(حزب وطن) شتافتند و آنها را از خواب سنگين ده ساله كه مسبب آن خود آنها بودند، بيدار و به جمع آورى مجدد اعضاى حزب كه در چهار گوشهء گيتى پراگنده اند، وا داشت.
اگر چنين نيست، چرا ايدهء ايجاد همچو سازمان نظير "نهضت ميهنى"، بعد از سقوط نجيب الله و بعد از آنكه رهبران توانستند در اروپا جابجا شوند، مطرح نگرديد؟
حدس ما اينست كه، روسها نخواستند و اجازه ندادند تا ح.د.خ.ا (حزب وطن) در گرما گرم سقوط نجيب الله، احياء و بحيث يك اپوزيسيون قوى و نيرومند در مقابل احمد شاه مسعود، كه عملا" در كابل به همت همين رهبران حزب به قدرت رسانيده شده بود، دوباره عرض وجود كند. بدينگونه "نهضت ميهنى" فقط بعد از بخاك سپارى مسعود و لشكر كشى "ناتو" به داخل افغانستان، عملا" مطرح شد!
اما دليلى كه چرا "نهضت ميهنى" نتوانست به يك سازمان بزرگ سياسى مبدل شود، يكى هم آن بود، كه رهبران و طراحان اصلى آن، نظر به تعلقيتهاى سياسى گذشتهء شان، جرأت حضور در مجامع روشنفكرى افغانى حتى اروپا را نداشتند، چه رسد به اجتماع سخت بحرانى داخل افغانستان.
لذا يكى از دلايل اساسى ايكه "نهضت ميهنى" نتوانست مستقلانه به داخل كشور انتقال نمايد و اكنون به حزب ديگرى مدغم ميگردد، در اين امر نهفته است كه، طراحان و رهبران عقب پردهء "نهضت ميهنى"، نه در داخل جنبش "چپ" و نه هم در بين مردم افغانستان، هیچکدام از شهرت خوب بر خوردار نیستند. آنها قبل از آنكه به ايجاد احزاب جديد شان مى پرداختند، بايد از گذشته حساب مى دادند. اين
حسابدهى تنها شامل آن لغزشهاى سياسى و اشتباهات دوران اقتدار شان نميشود، بلكه از نظر مردم، آنها عاملين و مسببين سقوط حكومت داكتر نجيب الله و در گيرى جنگهاى خانه برانداز بين التنظيمى داخلى نيز اند.
خلاصه با چنان چانتهء پُر و شانه هاى سنگين، ادامهء سياست كردن و آنهم در داخل كشور، براى شان محال است و خيال!
از همينجاست كه برنامهء جديدى در دست اجراست: ادغام "نهضت ميهنى" با حزب جديد التأسيس "نهضت فراگير دموكراسى و ترقى افغانستان" (چنين نام طويل را مردم چگونه به حافظه نگهدارند؟)، تحت رياست آقاى "شير محمد بزگر" يك تن از اعضاى سابق ح.د.خ.ا و معاون سياسى لواى شاهراه در زمان داكتر نجيب الله، كه به رتبهء جنرالى نيز رسيده بود. آيا همين ادغام، خودش ضعف، نا توانى و در نهايت شكست نيست؟
قراين نشان ميدهد كه اجلاس مورخ 25 فبرورى "نهضت ميهنى" در هالند، بايد ابتكار روسها باشد، تا زمينه را براى ادغام و پيوستن طرفدارانش در اروپا بداخل افغانستان، آماده سازند. "نهضت ميهنى" در اين اجلاس اعلام داشت كه به "نهضت فراگير دموكراسى و ترقى افغانستان" كه در سال 1384 در كابل ايجاد و بعدا" راجستر شده است، مى پيوندد. باز هم يك مثال زندهء ديگر:
آقاى بشير بغلانى كه در ساليان قدرت، يكى از مخالفين سياسى ح.د.خ.ا بود و حزب مستقل خود را داشت، چگونه بعد از سقوط حكومت داكتر نجيب الله، با رهبران سابق ح.د.خ.ا در يك سازمان سياسى "نهضت ميهنى" به فعاليت آغاز كرد و از يك گريبان سر كشيد؟!... آيا اين مسأله نيز بر صحت بودن آن حدس و گمان، كه روسها در آن "اختلافات" و اين "توافقات"(!) نيز دست داشتند و دارند، صحه نميگذارد؟
با همه اى اين ترديد ها، آقاى بغلانى كه در همايش مورخ (25 جنورى 2003) "نهضت ميهنى" همه كاره بود و اجلاس را رهبرى و اداره ميكرد، اينبار (25 فبرورى 2006) فقط ناظر و شركت كننده بود و به مشكل چند دقيقه فرصت يافت تا در مورد گزارش آن محفل، گفتنى هايش را بگويد.
آقاى بغلانى، در بيانيهء بسيار كوتاه و مأيوسانهء خود، بعد از آنكه به يك سلسله واقعيتهاى مسايل افغانستان و جهان اشاره كرد و گلايه هاى نمود، با اين جملات آنرا پايان داد:
"...انتظار میرفت که "نهضت میهنی" زمینه ساز و مدرسهء پرورش چنین افکار انسانی و نجات بخش میشد و می درخشید، که نشد!..."
چند نكته از گزارش جلسهء مورخ 25 فبرورى:
در گزارش اساسى كه توسط آقاى داود كرنزى در اين جلسه قرائت گرديد، در جايى آمده است:
"... پس از حادثهء يازده هم سپتامبر 2001 در ايالات متحدهء امريكا، تغييرات معينى در آرايش نيرو ها در عرصهء جهانى بوجود آمد و در افغانستان نيز تحولات بزرگى رخ داد و بار ديگر ميهن ما در مركز توجه جهانيان قرار گرفت..."
توجه نمائيد كه اين انقلابيون ناب ديروز(!) كه
زمانى در مقابل سفارت ايالات متحده در كابل صف ميكشيدند و با نعره هاى (مرگ بر امپرياليزم امريكا)، مداخلات و تجاوزات ايالات متحده را در امور داخلى افغانستان نكوهش ميكردند، امروز در مورد هجوم و اشغال عملى افغانستان توسط همان امپرياليست(!)، حتى در كلمات نيز از آن ذكرى بعمل نمى آورند و بگونهء "توبه و استغفار" ميكشند؟!
گزارش اساسى را پى ميگيريم و به ادامه چنين ميخوانيم:
"... تحولات اخير سياسى در كشور ضرورت پايه گذارى نهضت فراگير سياسى و تدوين خطوط فكرى متناسب با آنرا به پيش ميكشد..."
باز هم توجه نمائيد! مينويسند: "خطوط فكرى متناسب با آن"، يعنى ايجاد حزب و سازمانى كه، اشغال افغانستان را بپذيرد و متناسب با سياست هاى تجاوزگرانه و توسعه طلبانهء امپرياليزم امريكا، عمل نموده و خط فكرى خود را عيار نمايد.
گزارش ارائه شده، بعد از بكار گيرى جملات تكرارى و يكنواخت گذشته، روشنفكران و بخصوص نيروهاى چپ افغان را چنين منت دار ساخته و فخر ميفروشد:
"... با باور ما، نهضت فراگير با پوتانسيل بزرگ كه از نظر مرامى- تشكيلاتى در خود دارد، در راستاى رفع بحران فكرى، سر در گمى سياسى و تشتت تشكيلاتى و تأمين وحدت نيروهاى چپ دموكراتيك كشور، نقش رهگشا بجا خواهد گذاشت! به جنبش روح تازه و تحرك خواهد بخشيد..."
اگر سخن را كوتاه سازيم و اصل و هويت (نهضت فراگير دموكراسى و ترقى افغانستان) را از كلام خود آنها پى بگيريم، در جايى از گزارش ميخوانيم:
"نهضت فراگير.... به آرمانهاى عام جنبش ملى- مترقى گذشته و چهار دههء اخير متعهد و وفادار ميباشد، اما انديشه ها، مشى سياسى، اشكال و روش هاى تحقق آنرا، به نقد ميكشد و باز مى نگرد."
"نهضت فراگير دموكراسى و ترقى افغانستان" يا بهتر بگويم "حزب سوسيال دموكرات افغانستان" كه مبارك همه اى ما باشد، در جايى ديگرى اهداف اش را چنين بيان ميكند:
"نهضت فراگير...، براى ايجاد يك جامعهء دموكراتيك و مدنى ...، در فرايند تحولات بنيادى و ريفورمهاى سياسى، اقتصادى- اجتماعى و فرهنگى مرحله به مرحله..."
چند سخن آخر:
"ريفورميسم" كه پايهء فكرى و ايديولوژيك سوسيال دموكراسى را تشكيل ميدهد، در مقابله با "نو ليبراليسم"، با بحران عميقى مواجه است. احزاب سوسيال دموكراسى كه در گذشته تلاش داشتند از طريق اجراى ريفورم ها، طبقهء كارگر را در تحقق خواستهاى صنفى شان يارى رسانند، بعد از فروپاشى اتحاد شوروى به صورت آرام آرام، يا از صحنهء سياسى كشور هاى اروپائى دور گرديدند، و يا اينكه به "نو ليبراليسم" در حال توسعه پيوستند.
امروز اكثر احزاب سوسيال دموكراسى در غرب، دچار يك بحران سياسى شده اند، زيرا براى بهبود و ارتقاى سطح زندگى اكثريت ها در جوامع شان مبارزه نميكنند، زيرا با عكس العمل و مخالفت "نو ليبراليسم" ايالات متحده مواجه ميشوند. از همين سبب از يكطرف اعضاى خويش را از دست ميدهند، و از جانب ديگر در جريان انتخابات، مردم به آنها رأى نميدهند.
جو سياسى حاضر و موقف اجتماعى- سياسى احزاب سوسيال دموكرات در گذشته، بخوبى نشانداد كه "ريفورميسم" راهى به سوى ترقى و تأمين عدالت اجتماعى نيست و زورمندان هيچگاه با نصيحت و تأثير گذارى هاى اخلاقى، به بهبود و ارتقاى زندگى زحمتكشان نخواهد پرداخت. چنين حق را بايد گرفت، و ضرور هم نيست كه اين حق، حتما" از راه ها و شيوه هاى خشونت آميز و قهرى بدست آيد، كه بحثى است طويل و دور از ظرفيت اين مقال!
لذا كاملا" مبرهن است كه، احزاب سوسيال دموكراسى، از بدو پيدايش خويش تا اكنون، هيچگاه در كنار مردم نبوده و هميشه خدمت گذاران ارتجاعى ترين طبقات و ظالم ترين حكومات در جهان بوده اند.
اگر به تاريخ و عملكرد احزاب سيوسيال دموكراسى اروپا، كه اولين تجربه ها را در عمل انجام دادند مراجعه شود، جز در سركوب نهضت ها و جنبش هاى مردمى و حتى اشغال سرزمين ها و براه اندازى جنگ هاى ويرانگرانه در جهان، ارمغانى ديگرى نداشته اند و ما مثالهاى زيادى در اين رابطه داريم.
لذا با در نظرداشت گفته هاى بالا، آيندهء "نهضت فراگير دموكراسى و ترقى افغانستان" (حزب سوسيال دموكرات افغانستان) از همين حالا روشن است و دليلى براى "حسادت" ورزيدن در ميان نيست. براى چه حسادت و براى كدام امر حساسيت؟!...
در گزارش نشست مورخ 25 فبرورى نهضت ميهنى در اين مورد آمده است:
"حمايت هاى گسترده و كتلوى در درون و بيرون كشور از ظهور جريان سياسى بنام نهضت ميهنى و طرح هاى آن، حسادت و حساسيت هاى منفى و غرض آلود ... راست و چپ را بر انگيخت..."
و در فرجام بايد به اين مسأله اشاره كرد، همانطوريكه ما در نوشتار هاى قبلى خويش از همان بدو ايجاد "نهضت ميهنى"، متيقن بوديم كه اين راه به تركستان خواهد رفت، اينك يك تن از شخصيتهاى مركزى اين نهضت (آقاى بغلانى) خود مويه سر ميدهد و فرياد ميزند كه: " نشد " ! يعنى:
نهضتى كه، "ميهنى" نشد!