در شهر شب که جلوه گه رنج و ماتم است
سیمرغ خوفناک و سیه بال وحشتی
گسترده بال خویش
نی آب گریه می چکد از ابر پاره یی
نی آذرخش تند جهیدن شراره یی
نی برق خنده یی یست به چشم ستاره یی
تا رهروان راه شکست طلسم را
از اوج آسمان بنماید اشاره یی
گویی ستاره گان همه در خواب رفته اند
خورشید مرده است
از بسکه موج حیله و تزویر رنگ ، رنگ
بالا گرفته است
تاریک پرده های فریبنده ی خیال
در پیش دیده ها
دیوار می شود
ازبسکه زشت و نیک
پیوند خورده است
هرجا گلی ست پاک
همبستر فسرده دل خار می شود
گر شمع نیمه جان تلاش خود آگهی
در تار گوشه یی
روشن شود گهی
از گردباد حیله گر کاهنان شب
آن شمع نیمه جان
خاموش می شود
آن گوشه غریب
همرنگ گوشه های دگر
تار می شود
جادوگران شب
گردست خویش را
در گردن ستم زده یی حلقه می کنند
آن دست رفته رفته
سیه مار می شود
این ماجرای تلخ
عمری گذشت و باز
تکرار می شود
گردیست این چنین
با دست فتنه پیشه ی غولان روزگار
بر شانه صداقت آزاده مرد ها
سنگ هزار تهمت چرکین نابجا
چون بار می شود ؟
اما
اما درین محیط غم آلود مضطرب
هر چند
وحشت است و سکوت است و ماتم است
هرچند
اثر زجنبش و رزمنده گی کم است
هر سو ، به هر نفس
چندین هزار بشکه ی باروت انفجار
در سینه ی فراخ سکوت غمین و پیر
انبار می شود
تا آنکه از درخشش خونین جرقه یی
برپا شود غریو خروشان انفجار
پایان رسد شکنجه ی دیرین انتظار
از آن غریو مست
خوابیده روح تنبل بیمار ناتوان
از بستر فسرده گی یأس دیر پای
بیدار می شود
در جوی خشک هر رگ این پیکر کرخت
چون موج گرم نور
خون امید تازه پدیدار می شود
این جسم خسته جان سرشار می شود
گر بشکند ز گردن مغز توانگرش
با خشم آتشین
زنجیر سرد و یخ زده یی وهم پوچ را
هشیار می شود
آنروز می د مد
از چشمه سار سرخ درخشنده ی شفق
خورشید راستین طلایی سپیده یی
تا بردرد گلوی شب دیر خفته را
با نیزه های اشعه ی در خون تپیده یی
آنروز مژده بخش
در اوج قله های شررخیز رستخیز
با بالهای آتشین خود
عقاب فتح
پرواز می کند
در شاخه های سبز درخت امید باز
در باغ آرزو
مرغ حماسه ساز نفس آتشین شعر
از نو
ترانه های نوی ساز می کند